|
||||||||||
|
گفتگو با يك پيشكسوت فرهنگي جم؛
داير كننده مدارس عشايري، مؤسس كانون پرورش فكري
چگاسه: تاریخ شهرستان جم پر است از نامهای نیکی که برای رشد و بالندگی این دیار زحمت کشیدهاند. چه آنان که خود مراتب گرانبهایی از علم و ادب را پشت سر گذاشتند و چه آنان که بسیاری از صاحبنامان علمی این منطقه مدیون خدمات ارزشمند آنان هستند. یکی از این بزرگواران نیز جناب حاج علی یگانه است که حق بزرگی بر گردن مردم جنوب استان بوشهر دارند. خدمات شایانی که ایشان در حوزهی علم و فرهنگ برای مردم استان بوشهر به ویژه سه شهرستان دیر، کنگان و جم ارزانی داشتند بیشک ثمرات فراوانی داشته که از آن جمله تربیت نیروهای انسانی بسیار در حوزهها و رشتههای مختلف علمی بوده است. گفتگویی که در زیر آمده بخشی از خدمات ایشان را شارح است و خوانشی است از برخی خاطرات فرهنگی جناب یگانه. با سپاس از ایشان که پاسخگوی سؤالات ما بودند و تقدیر از آقایان محمد کارگر و اسداله هنرمند که زحمت تهیه و تنظیم این مصاحبه را کشیدند شما را به خواندن این گفتگو دعوت میکنیم. - استاد عزيز با عرض احترام و ادب به پيشگاه جنابعالي و به عنوان اولين سؤال دوست داریم كه پيرامون زندگاني علمي خود شمهاي براي مخاطبين عزيز بيان كنيد: بسم الله الرحمن الرحيم . قبل از هر چيز بايد به عرضتان برسانم كه خيلي دیر به سراغ ما آمديد براي اينكه به قول يكي از دوستان كه واقعاً انسان اديبي هست به نام شكرالله طاهري، شعري دارد در وصف پيري و افسوس از رفتن جواني میفرمايد : من استعداد خوبی داشتم و حتي زبانزد مردم منطقه بودم و اگر از كسي میپرسيدی كه در ادبيات از همه چهکسی بيشتر شعر از حفظ دارد همه متفقاً میگفتند علي يگانه و اگر يك چيزي را دوبار میخواندم یا يكبار مینوشتم ضبط بود ولی حالا ديگر فراموش كردم، خيلي كم، كم و بيش. مثلاً از اشعاری كه تمامش حفظ كردم، فقط ابياتي از بَر دارم. بنده متولد 1313 هستم؛ امسال تقريباً میشود سال هفتاد و هفتم زندگیام. سال 1324 يك معلمي به نام موسوی آمد به مركز دهستان آن زمان به نام ولايت و دانش آموزان را ثبت نام كرد و عموي من علي اكبر تقي زاده به پدرم سفارش كرد كه مرا بفرستد مدرسه. من حدوداً يازده سال داشتم. رفتيم ولايت و معلم ما يك امتحان فارسي ورودی از ما گرفت و ما را گذاشت كلاس چهارم ابتدايی و من چون در مكتب خانه قرآن و چند كتاب ديگر خوانده بودم،كلاس چهارم برام خيلي پيش پا افتاده بود و خيلی روشن مینمود. همان يك سال كلاس چهارم را گذرانديم و بعد از آن كلاس تعطيل شد و سالهاي بعد نيز مدرسه نبود تا اينكه پس از سال ها خيلي طول كشيد تا اينكه آقاي حمزه بهادری مدرسهی سروش را در اكبر آباد تأسيس كرد. كه اولين معلمش محمدرضا كارگر بود كه استهباناتي هم بود . ما ديگر دسترسي به مدرسه پيدا نكرديم اما مطالعات آزاد زيادي داشتم. مخصوصاً در شب نشينيها كه كتاب خواني بود زير نظر آقای مرحوم حاج غلامحسين رضايی و حاج عباس رفيعي. كتابهای ثقيل و سنگينی را از لحاظ محتوا ميخواندیم. هميشه مترصد بودم كه يك كار فرهنگي پيش بيايد تا بتوانم قدمي بردارم تا اينكه در سال 1349 كه اردوي لژيون خدمتگزاران بشر به رياست آقاي رسول پرويزي به جم آمد، ما هم يكي از آنها بوديم كه بصورت داوطلب رفتيم آنجا و گفتیم كه هر كاري از ما ساخته باشد آمادهايم كه انجام بدهيم . تا اينكه پس از چند جلسه كه پيش ايشان رفتم آقاي پرويزي گفت كه بابا كتاب هم مي توانيد بخوانيد و بنده گفتم بله و ايشان هم خواندن كتاب شاهنامهي فردوسي را در محافل و شب نشينيها به ما واگذار كرده بود كه من در آن مقطع زماني شاهنامه را از ابتدا تا انتها خواندم و كتاب ديگري هم كه در دسترسمان بود ديوان حافظ بود. يادم مي آيد كه يك روز نشسته بوديم كه آقاي پرويزي گفت اين غزل حافظ را برايم بخوان، و بنده آن غزل را خواندم و ايشان فرمودند يكبار ديگر بخوان تا اينكه اين رويه تا ده بار ادامه پيدا كرد و من مرتباً آن غزل را مي خواندم و پس از ده بار گفتم كه آقا من بد مي خوانم يا شما بد ميشنويد؟ گفت نه شما خيلي زيبا ميخوانيد ولي هر بار كه اين غزل را قرائت ميكنيد يك تجزيه و تحليل جديدي براي من ظهور ميكند. تا اينكه پس از چند روزي آقاي پرويزي با هلي كوپتر به تهران تشريف برد پس از بازگشت صدايم زد و گفت علي بيا پيش ما. رفتم و ديدم كه حدود صد كتاب همراه خود آورده براي اهالي منطقه. پس از چند دقيقه دفتري را پيش ما گذاشت و گفت كه آن را خط كشي كن و ما اينكار را انجام داديم و مشخصات كتاب ها را از جمله اسم كتاب، نويسنده، تاريخ انتشار، مترجم و همه را يادداشت كردم و بعد گفت با اين ليست هر كس مراجعه كرد كتاب به او ميدهي تا بخواند و تاريخ برگشت را هم برايش قيد ميكني . ما اينكار را انجام داديم و پس از چند روز ديديم كه اصلاً ديگر هيچ كتابي نداريم و مردم همه را برده بودند جهت مطالعه . يك روز به من گفت برو و كتاب بينوايان ويكتورهوگو را بياور و من گفتم آقا نيست و هيچ كتابی در دسترس نداريم! گفت راست مي گويی؟! گفتم بله، همه را برده اند! يك چند وقتي كه گذشت ايشان دومرتبه رفتند تهران و پس از بازگشت از سفر، حدود بيست صندوق كتاب همراه خود آورده بود كه در هر صندوق صد تا دويست كتاب به صورت بسته بندي قرار داشت. و به اين ترتيب بود كه مراجعه كننده براي كتاب زياد شد و باور كنيد بعضي اوقات ميشد كه ما كتابي نداشتيم كه در اختيار مردم بگذاريم. خيلي خيلي خوشش آمد و گفت بابا، اين مردم اينجا چهكار مي كنند؟! آيا اين كتاب ها را مي خوانند؟! گفتم بله كه ميخوانند، اگر نميخواندند كه نميبردند . اين گذشت تا اواخر سال 49 كه لژيون تعطيل شد و برگشت و ما وسيلهی ارتباطی نداشتيم و بهوسيلهی دكتر خزيمه كه در منطقه بود با لژيون در ارتباط بودم. دكتر خزيمه نامهای به ما نوشت كه لژيون خدمتگزاران بشر دستور داده كه شما با هزينه آموزش و پرورش بهوسيلهی هواپيما بايد به تهران برويد. ناگفته نماند در اين مدتي كه كتاب توزيع ميكردم طبق راهنماييهاي آقاي رسول پرويزي، بنده كتاب را توي خورجين ميگذاشتم بر روي الاغم و به سراسر منطقه جم و ريز به مدارس ميرساندم و حدود شش ماه پشت سر هم اين روند را ادامه دادم. تا شهريور سال 50 كه ما را دعوت كردند و ما رفتيم تهران دفتر لژيون، خدمت آقاي فرزامي كه مسئول لژيون بود و خيلي بنده را مورد لطف قرار داد. بنده در سمينار شركت كردم و آنجا با سران و رؤسای لژيون آشنا شدم و در آنجا بود كه با خانم ليلي امير ارجمند و آقاي داريوش حقيقت طلب ديدار كردم و پس از پايان سمينار آنها مرا در آموزش و پرورش استخدام كردند و ماهي هم سيصد تومان به ما حقوق مي دادند كه البته در آن موقوع سيصد تومان هم براي خودش پولي بود. دوستان از ما خواستند كه ما بايد كارهاي آموزشی و پرورشی را در منطقهی عملياتی خود توسعه دهيم كه با همين وضعيت من كتابها را بارِ الاغم میكردم و از جم میرفتم بندر طاهري، عسلويه، كنگان و دير و در آنجا كتابها را بين مدارس توزيع میكردم تا سال 1353 كه يك لاندرور به ما دادند كه ما كتابها را تا كاكي میرسانديم و از اين طرف هم عسلويه و نخل تقي را پوشش میداديم . از اين طرف هم جم و ريز و منطقهی گلهدار و مدارس عشايری. طوري شده بود كه بعدها اين دانش آموزان در خون ما عجين شده بودند و هميشه سعي میكردم كه هر چه سريعتر برسم به دانش آموزها و بنشينم و با آنها حرف بزنم. طبق راهنماييهايی هم كه كانون پرورش انجام داده بود میگفت كه از دانش آموزان داستانهای ذهنی بخواه تا خودشان داستان نويسی كنند و خلاقيتهايشان بروز كند و حتي يادم مي آيد كه يكبار يك بچهای از ريز به نام حسن مرادی داستانی نوشته بود با عنوان موش و مداد، كه در سميناری که آقاي محمود دولت آبادي هم حضور داشت در بين سمينار كه استراحت داده بودند، ديدم كه كسي صدا میزند، آقای حقيقت طلب گفت كه آقا اين داستان را اين بچه خودش نوشته يا كسي به او گفته؟ گفتم استاد نمیدانم، ولي توی منطقه كسي كه بتواند چنين چيزي را بگويد شايد كم باشد. براي خودم هم خيلي چشمگير و زيبا بود . - شما هم به عنوان اولين نمايندهي كانون پرورشي و فكري در جم ميباشيد و هم اولين كسي كه مدارس عشايري را در جم داير كرديد. دوست داریم چكيدهاي را در مورد مدارس عشايري بيان كنيد: عرض شود كه اين موضوع باز هم بر میگردد به كانون پرورش. ما يك سال سميناري داشتيم در اصفهان. يك شب به ما اعلام كردند كه فردا میخواهيم برويم بازديد از مدارس عشايري، خب عده هم زياد بود. چهارصد، پانصد نفر با اتوبوس، ميني بوس، ماشينهای سواری و ماشينهای كانون پرورش راه افتاديم رفتيم آنجا و موقعي كه رسيديم آنجا ديديم كه تركها هم خيلي زرنگي كردهاند و در حدود هشتاد تا صد مدرسه را جمع كردهاند در جايی بسيار زيبا، همه هم جوان و آمادهی كار. بعد از اينكه بازديد تمام شد همكاران ترك به ما گفتند كه بچههای تركها خيلي با استعدادتر از بچههاي شما هستند من در آنجا خيلی ناراحت شدم و حس ناسيوناليستیام خيلي تحريك شد و قدرت گرفت و به آنها گفتم كه شما بايد سه سال به ما فرصت دهيد و بعد از سه سال به شما جواب میدهيم . گفتند كه در اين سه سال چهكار ميخواهي بکنی؟ گفتم آنوقت به شما مي گويم (البته با جوابي كه دريافت میكنيد) كه بچههای ما با استعداد تر از بچههای شما هستند. شما اگر بگوييد معلمانمان بيشتر تلاش میكنند قبول اما اينكه بچههايمان از شما با استعدادترند نه . خُب سمينار تمام شد و من برگشتم به شيراز و رفتم خدمت آقای بهمن بيگي. سلام كردم و احوالپرسي. ايشان ما را از قبل میشناخت و گفت كه آقاي يگانه حتماً كار داريد كه به اينجا آمدهايد. گفتم بله، گفت خب چهكار داريد؟ و بنده گفتم كه آمدهام چند تا معلم در اختيار ما بگذاريد. ايشان فرمودند معلم به شما میدهم اما نه براي امسال، چرا كه امسال پستبندی شده و ما معلم مازاد در اختيار نداريم ولي سال ديگر هر چند تا معلم بخواهيد به شما میدهم منتها به چند شرط . گفتيم خب بفرمائید. گفت اولاً اينكه يادآوري كنيد به ما، گفتم جناب فكر نكنم با وجود شما در اينجا نياز به يادآوری باشد. دوم اينكه مدارس ما كه در جم داير میشود كتاب در اختيارشان بگذاريد، سوم اينكه هر جا كه دورتر از آبادی هست معلمان ما را نفرستی و ما قبول كرديم و سال ديگر رفتيم خدمت ايشان. آقاي بهمنبيگي فرمودند چند تا معلم میخواهيد؟ بنده عرض كردم ده تا معلم. ايشان موافقت كردند و گفتند پس از مشخص كردن پستبندی هر معلم، آنها را میفرستيم به منزل شما. البته در سال اول يك معلم به نام آقای محمدی فرستاده شد كه در روستای بهرباغ تدريس میكردند. تا اينكه در سال دوم، معلمان به صورت يك كاروان آمدند منزل ما و ما آنها را پستبندی كرديم و به مناطقی نظير كوهچر، حرميك، حرمیاناري، دوتوولي، گندمزار، قصاب، اكبر آباد، بيد بلند و ديگر آبادیهای بزرگتر فرستاديم . پس از آنكه كارشان را شروع كردند به صورت معلم راهنما يا ناظر میرفتم به مدارس و بچهها را صف ميكردم و میگفتم كه بچهها هر كسی كه پنجتا كتاب خوانده دست بلند كند و همه دست بلند میكردند و همينطور میشمرديم تا سیتا! حتي يك روز در مدرسهی كنگان يك دانش آموز به نام اسماعيلی گفت من 50 تا كتاب خواندهام. من به او گفتم همه از كتابهای ما خواندهای، آن دانش آموز گفت سیتای آنها كتابهای كانون پرورش بوده و بيستتای ديگر از كتابخانهی شخصی پدرم. و اين برای من تجربه شد بچههايي كه پنجاه تا صد كتاب خوانده بودند حتی نويسنده و تاريخ انتشار كتابها را هم میدانستند و مترجم را هم تشخيص میدادند بلا استثناء وارد دانشگاه شدند و به جايی رسيدند و اكثراً هم خوش خط بودند. يادم میآيد كه رفته بودم دير، ديدم كه يك آقايي با خانمش آمدند نزد ما و آن خانم سلام عليك گرمي با ما انجام داد و سپس فرمود كه آقا من را میشناسی؟ گفتم كه نه، ايشان گفتند كه بنده يكي از شاگردانی بودهام كه به علت گلدوزی از شما يك ساعت به عنوان جايزه دريافت كردم. حالا از قبيل اين مورد زياد اتفاق افتاده است. هر چه زمان بيشتر گذشته، فراموشكاری ما هم بیشتر شده. در اين مورد بايد از مرحوم جم رتبه ياد كرد كه تمام خاطرات زندگیاش از لحظهای كه مكتب میرفته تا الی آخر، حتي دانش آموزانی كه همكلاسش بودهاند را تكتك يادش بوده و نوشته است. به استعداد آقاي جم رتبه ديگر نداريم. گر چه بنده فاميلی نزديك با ايشان دارم ولی نه، اصلاً شاگرد ايشان هم به حساب نمیآيم . - امروز خدمات شایان شما بر همگان مبرهن است و تاريخچهی آن موجود است. خدماتي كه در دههی 1340 انجام داديد امروز روشن است. چرا كه دهه ي 40، جم دارای بالاترین نرخ باسوادی جهان بوده و اين دقيقاً جزء تلاشهايی بوده كه شما انجام دادهايد.گويا در دهه ي 40 يك هلیكوپتر در جم به زمين مینشيند كه سه آمريكايي به اتفاق آقاي رسول پرويزی در آن مقطع زماني را به همراه داشته است. من میخواستم به عنوان سؤال بعد از شما بپرسم كه آيا شما خاطرهای داريد از آن هنگامی كه اينها وارد منطقه شدند و آيا به ياد میآوريد آن زمان را؟ بله، من دقيقاً يادم هست كه در يكي از سفرها كه آقای رسول پرويزی برگشت سه نفر به همراهش بودندی، قيافههای آنها مشخص بود كه اينها ايرانی نبايد باشند و بنده هم نمیدانستم كه اينها كجايي هستند و مشاهده كردم كه فارسی هم نمیتوانند حرف بزنند. اينكه برای چه كاری آمدند را هم متوجه نشدم. پس از مدت زمانی كه آنها رفتند از آقای پرويزی سؤال گرفتم كه اينها كجايي بودند؟ آقایي پرويزی فرمود كه آمريكايی بودند. بنده به عنوان مزاح گفتم كه خُب شايد آمدهاند كه چاههای نفت خودمان را ببرند. پرويزي خنديد و گفت آقا نفت كه مال خودشان است، چاه چه در آمريكا باشد چه در ايران! نه من پرسيدم كه اينها برای چه آمدهاند و نه آقاي پرويزی پيرامون اين قضيه چيزی گفت. - پس شما ورود اين آقايان به جم را تائيد میفرمائيد : بله، بله - استاد ، به عنوان سؤال بعد پيشنهادات كاربردی شما برای آنكه ما برگرديم به آن وضعيت علمي و فرهنگي پيشين چيست؟ گويا امروز كمي از آن تعالی علمی فاصله گرفتهايم : عرض مي شود كه اين فرهنگي كه بين مردم جم رواج يافت، خميرمايهی اصلیاش شبنشينيها و كتابخوانیها بود. بطور مثال خودِ من فكر نمیكنم كه شبي بدون كتابخوانی سپری كرده باشم. منتها آن موقع كتابخوانیها در جمع بود امّا حالا خودم تنها، قليانی دارم و كتابي. تا خوابم نبرده مینشينم مطالعه میكنم . ريشه و منشأ فرهنگِ پدري و مادري ما، كتاب خوانيها بود. هميشه در جلسات كتابخوانی بود، مشاعره بود، ما تا بچه بوديم رقابت بينمان ايجاد كرده بودند در مشاعره. من بودم، آقاي حمزه بهادري بود و آقای عبدالحسين شهيدزاده بود كه شاعر بود و شعرهای خيلي قشنگي هم دارد. مخصوصاً يك غديريهی خيلي زيبايی دارد. يك رقابتي بين ما ايجاد كرده بودند براي كتاب صحيح خواندن و مشاعره كردن، سخت ترين شعرها، مثلاً يك قصيده اي هست از منوچهري دامغاني كه بسيار طولاني و ثقيل بود و جالب آنكه همه ي آنها را از حفظ بوديم . - استاد ، شما در محافل شب نشيني هايتان بيشتر از چه كتبي استفاده مي كرديد : عرض شود كه در اكبر آباد كتابهاي بسيار نفيسي از بزرگان و پيشينيان ما به جا مانده بود كه شامل دو جلد مجمع الفصحاء بود، يك كتاب مثنوي معنوي خيلي زيبايي بود، البته كتاب خيلي زياد بود . يك گلشنراز خطي بود كه بسيار كتاب ذيقيمتي هست. ما بطور دست جمعي با هم ميرفتيم شبي در يك محله ، بطور مثال يك شب بلند مي شديم و همگي مي رفتيم به بيد بلند و كتابخواني را در آنجا داير ميكرديم ، يك شب در بيدخوار برگزار ميشد، شبي ديگر در اكبرآباد و شبهاي ديگر نيز در ولايت، خواجه احمدي، قصاب، بهرباغ و جاهاي ديگر اين جلسات برگزار مي شد تا اينكه بر مي گشتيم باز به نفر اول كه ميزبان بود و همينطور اين فرايند دائماً انجام ميشد . تا اينكه راديو آمد روي كار و بعد از آن تلويزيون آمد روي كار و كتاب خوانيها شد فردي. يعني هر كس بنشيند و براي خودش مطالعه كند . اگر ما بتوانيم آن شب نشينيها، اما با كتاب خواني، زنده كنيم بنده فكر ميكنم كه موفقيت فرهنگي و علمي ما خيلي بيشتر بشود . - در بخشی از صحبتهایتان از آقای بهادری و مدرسهی سروش یاد کردید. برای آخرین سؤال میشود توضیح بیشتری در این زمینه بدهید: حدوداً سال 46 بود که ایشان این مدرسه را دایر کرد و حتي عطا پسر من هم يكي از شاگردان ايشان بوده است . و اين مدرسه در منزل آقاي بهادري واقع در اكبر آباد بوده است و آن مدرسه هم سروش نام داشت. این مدرسه بعد از مدرسه کامران که اولین مدرسه جم بود تأسیس شد. حالا بگذريم از خدمات فرهنگي ايشان كه انجام دادند، آقاي بهادري انسان اهل منطقي بود به طور مثال اگر شخصي حضوراً به ايشان توهين مي كرد، اصلاً محال بود كه به روي خود بياورد. - استاد سپاسگذاريم كه افتخار داديد و در اين شب بياد ماندني دعوت ما را پذيرفتيد و در اين محفل شركت كرديد . خواهش میکنم. از شما هم سپاسگذارم که برای منطقه زحمت میکشید
نظر بازدید کنندگان :
|
||||||||||